تنهای عاشق

 
نویسنده : nh - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۸
 

 

i love u magnify
یک غم
:
نیستی کنارم
.
یک امید
:
هستی یارم
.
یک حس قشنگ
:
می خوام ببوسمت
.
یک دل خوشی
:
کاشکی ببینمت
.
یک حرف مهم
:
هنوز دوست دارم

 
comment نظرات ()

 
حقیقت تلخه
نویسنده : nh - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٧
 
یک کلمه سه حرفی دارای میلیونها معنی و مفهوم
   در تمامی دنیای پهناور عشق معنا و مفهوم ثابت و یگانه دارد  
 یکی از انواع عشق و نوع متداول ان عشق به یک شخص از جنس مخالف است پس عشقی که ما می شناسیم بدونه حضور اخرین مخلوق خدا معنی و مفهومی ندارد
می شود گفت خدا تمامی دنیا و حتی مرد را افرید تا جایی برای زنان باشد پس اول دنیا را افرید بعد مرد را افرید که در خدمت زن باشد و در پایان خلقت را کامل کرد مجودی افرید که خدا در خلقت ان به خود افرین گفت
ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ، ندیدیم ، ندیدیم

صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوه یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم

وحشی" سبب دوری و این قسم سخن ها"
آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

 
comment نظرات ()

 
گفتن رویییدن عشق یه لحظه است
نویسنده : nh - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ،۱۳۸٧
 

سلام دوست خوبم

می خوام برات یه داستان بگم داستان دوست داری؟

اول یه اعتراف می کنم من یه کار بد کردم یه روز وقتی تو اوج عشق بودم تمام دفترای خاطراتمو  در اتش عشق خودم سوزوندم می دونی چرا چون فکر می کردم زندگی از وقتی رنگ به خودش گرفته که عاشق شدم یه چیزی مثل تولد پس کسی که تازه متولد شده یا تازه شروع کرده خاطرات براش معنی نداره

بچه ی خوبی باش و بشین گوش کن چون این حقیقی ترین و اخرین باری که داستان عشق می شنوی

یکی بود یکی نبود یه جونوری بود بهش می گفتن ادم از وقتی دیپلم گرفته بود وارد بازار و تجارت شده بود تو اوج جونی رفته بود اون بالا ها درامد خوب مزش بد نبود دستش تو جیب خودش سرشار ازاعتماد بنفس نیمه های شهریور حال هوای عجیبی بود خنکی باد غروب ادمو به وجد می اورد شب تو خونه قبل از اعلام رسمی فردا تلفن زنگ زد دایی بود گفت کد****قبول شده انتخاب اول اخرای شهریور ثبت نام و ورود به دانشگاه اولین تجربه رسمی و ازاد روابط ٢ جنس مخالف  راست شو بخوا ی بی تجربه بی تجربه هم بود

یکم که گذشت هر کس کم کم با کسی اشنا می شد و کسی رو انتخاب می کرد جونور قصه ما برای همین که همیشه اولین باشه سر کلاس پاسکال با یه نفر اشنا شد

پدر بزرگش فوت می کند و  هفته ای از دانشگاه دوره بعد از بازگشت همه چی عوض شده بود به دعوت یکی از دوستان به سر کلاس کار گاه رفت البته به بهش توصیه شده بود انتظار همه چی رو داشته باشه ساعتی بعدانتهای راهروی شمالی (اون زمان نیمکت داشت)دقیقا وا رفته بود اولین تجربه معاصر را رو به فنا رفته می دید داشت کلاس شروع می شد همان دوست  امدو دیدش گفت اگه می دونستم اینجوری دپرس میشی اصلا بهت نمی گفتم چون داشت استاد می امد خودش را هر جور بود جمع کرد و به کلاس رسوند

ماه اول دیگه تمام شده بود سه شنبه اول ماه دوم بود که ساعت ٧:٣٠ از خواب بیدار شد (خدایش اونایی که تجربه دارن کلاس ساعت ٨ صبح زده حال) وقت صبحانه نبود

از خونه رفت بی رون با اینکه افتاب طلایی(تو این فصل صبح رنگ افتاب طلایی )همه جا رو روشن کرده بود ولی نسیم خنک صبهگاهی قابل تحمل نبود تا ماشین گرم شه  کلی کلاسش دیر شد تو راه به همه چی فکر می کرد جز تقدیرسر کلاس حوصله نداشت فقط یا تنها کلماتی که شنید استاد گفت کلاس تمومه با عجله وسایلشو  جمع کرد  هنوز استاد نرفته بود با اینکه همیشه عادت داشت بعد استاد بیرون بره ولی این بار به این موضوع توجهی نداشت ساعت داشت از ٩:٢۴ رد میشد به سمت در رفت عقربه ی ثانیه شمار داشت به ۴٠ می رسید دستش رفت رو دستگیره  در همان زمان حضور دست پر عجله ی دیگری رو حس کرد ساعت درست شده بود٩:٢۴:۴٢ سرش که بالا امد فقط دو تا چشم دید برای یک لحظه همه چی متوقف شد توی اون ٢ تا چشم قهوه ای درشت یک چیزی داشت بیرون می امد یه نور صورتی وارد چشماش  شد در عرض لحظه ای تمام وجود شو گرفت قلبش ایستاد نفسش متوقف شد فکرش کار نمی کرد روی لوح سرسرای قلبش یک اسم بود بعد از لحظه ای قلبش دوباره زد ولی صورتی نفسش بالا امد ولی صورتی مغزش کار کرد ولی صورتی یه تجربه مشترک بود ساعتی بعد تو خونه دیگر صورتی بود حرفای صورتی کارای صورتی وقتی مامانش نگاهش کرد در نگاه اول رنگ صورتی چهره شو تشخیص داد لبخندی زدگفت مامان از من راضی هستی مامانش گفت راضیم راضی راضی.

 

 

راستی روزتون مبارکبغل


 
comment نظرات ()

 
نمیگم عاشقم چون گشتم نبود نگرد نیست ولی دوست دارم یا دوست داشتم یا یه زمانی بودم
نویسنده : nh - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٧
 

سلام سلام سلام سه تا سلام

یه سلام به افریدگاری که رحمت رو شامل همه ی انسانها کرد

یه سلام به معبود

یه سلام به شما که الان دیگه دوستمی

اول از همه من اینجا تازه کارم و از تمام نظرات شما استقبال می کنم ---> لطفا کمک کنید

راستی اینجا یکم راحت مینویسم فکر کنم همون محاوره ای میشه

گیر ندین گیر نمیدیم

 من یکم فرق میکنم فکر کنم به تاریخ تولدم مربوطه فکر کن بچه ای که ٣١ اردیبهشت ساعت ١٢ شب به دنیا بییاد چه جونوری میشه نصف اردیبهشتی نصف خردادی

راستی خوش امدی بیا تو دمه در بده....


 
comment نظرات ()

 
اسمم عاشق فامیلم عاشق پیشه خونم ته جهنم جورمم عاشقی گناهم عاشق شدن
نویسنده : nh - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٧
 

`*.ndh.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________**** _______
___***____***_____***___ *** ____
__***_________****_______***____
_***__________**_________***___
_***______ ______________***___
_***______ _ ____________***___
__***_____ _______ ______***____
___***_________ _______***_____
____***_____LOVE!_____***______
______***___________***________
________***_______***__________
__________***___***____________
____________*****______________
_____________***_______________ 
                 ______* _______________


 
comment نظرات ()